تبليغاتX
دروازه هاي بهشت
انوشه انصاری 

اطلاعيه                                                                          اطلاعيه

    توجه                                توجه

همسريابي از طريق اينترنت

اين وبلاگ دوست خوبمه به نظر من كه جالب اومد. بد نيست شما هم يه سر بزنيد.

 http://hamsaryabi-ezdevaj.blogfa.com/

 

سلام به تك تك دوستاي بهشتي

 

اين روزا انقدر تب و تاب فضا و گردشگري و اولين زن گردشگر جهان و مخصوصا ايراني بودنش هست كه ترجيح دادم در موردش هيچي نگم. چون همتون بهتر از من خبر داريد و خبرا رو مي گيريد

اما يه چيزي كه ممكنه كمتر بدونيد اين آدرس زيره.

حتما به اين آدرس سر بزن. زياد وقت نمي گيره.

هممون انوشه انصاري رو كه مي شناسيم.

 اين آدرس وبلاگ شخصيشه. كه البته به لاتينه اما خوب خالي از لطف نيست. مثل اينكه خاطرات روزانشو در فضا مي نويسه.

 

http://spaceblog.xprize.org/

 

 

اينم يه سري داستان خوشگل و ماماني.

 

يه کلاغ روی يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاری نمی کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم می تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی!... خرگوش روی زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد!
نتيجهء اخلاقی: برای اينکه بيکار بشينی و هيچ کاری نکنی ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشی!

 


 

يه روز يه برّه کوچولو ناز و خوشگل بود، ‌که تصميم گرفت از مزرعه‌شون بره بيرون و بره سفر تا تجربه کسب کنه. اين برّه ناز و خوشگل قصه ما راه افتاد رفت و رفت و رفت. هي رفت و رفت تا اينکه بازم رفت و رفت. خلاصه هي رفت و رفت. بالاخره رسيد به يه جنگل سياه و تاريک و بزرگ که اونورش پيدا نبود. داخل جنگل که شد يه گرگ برزگ و سياه و زشت رو ديد. گرگ يه نعره بلند کشيد تا برّه کوچولويه ما بترسه. برّه کوچولو وايساد جلوش گفت: هي آقا گرگه فکر نکن من اين همه راه رو اومدم تا تو منو بخوري. من اومدم تا تجربه کسب کنم. گرگه گفت: من که گرگ نيستم، من خرم. برّه کوچولو گفت: اگه خري پس چرا دست و پات شبيه خرها نيست. گرگه گفت: خُب اينجوريه ديگه. اصلاً مي‌خواي خر سواري کني؟ برّه گفت: آره. گرگه گفت: خُب بيا سوار من شو تا باور کني که من خرم. برّه کوچولويه قصه ما سواره گرگه شد. با هم ديگه دوتا يي راه افتادن. رفتن و رفتن و رفتن تا اينکه بازم هي رفتن و رفتن. بالاخره رسيدن به آخر جنگل. اونجا که رسيدن گرگه برّه رو کشيد پايين. نعره‌اي زد و همه چنگال‌هايه تيزش رو کرد تو چشم برّه کوچولو و با دندوناش شکم برّه کوچولو و ناز قصه ‌ما رو پاره کرد. خون همه‌جا رو گرفت. گرگه هم با خشونت، تمام دل و روده‌يه برّه رو پاره کرد و کشيد رو زمين و برّه ناز و کوچولويه قصه ما رو تا ته خورد. ولي خُب اشکالي نداشت،‌ چون برّه ناز و کوچولويه قصه ما حالا ديگه خيلي تجربه کسب کرده بود. مي‌دونيد مهمترين تجربه‌اي که کسب کرد چي بود؟
اين بود که هيچ گرگي، خر نميشه.

 

 

راستي بروبچ نظر يادتون نره

|+|
نوشته شده توسط در دوشنبه 3 مهر1385 و ساعت 14:38


www.irLearn.com

.